حرفهای زينا
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩٠ توسط zina | پيام هاي ديگران()

امروز کسی در  عمق نگاهم می خندد...

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳٩٠ توسط zina | پيام هاي ديگران()

تنها یکبار هم شده

تنها یکبار

باید همه دردهایم را در آغوشت فریاد زنم

تا شاید بعد از تمام این سالها آرام گیرم

آرام آرام...

 

شاید آرام تر از آن ظهر آفتابی زمستان

همان آخرین روز

همان روز که انگارعقربه های ساعت دیواری روزها بود از حرکت ایستاده بود...

شاید هم سالها بود که عقربه ها سر ساعت چهار و بیست دقیقه از حرکت ایستاده بود.

نمیدانم ...

نه آخرین روز نبود هنوز یکبار باقیست...

شاید هم هزار بار...

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳٩٠ توسط zina | پيام هاي ديگران()

 

کاش روزی بدانی

که چه زجری دارد ترک عادت های خوب...

ترک شنیدن آواهای آشنا...

ترک دیدن نگاه های آشنا...

 

 ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

ایینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران

ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران

گفتی : به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به
روزگاران


بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین
گونه یادگاران

وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

شعر: محمدرضا شفیعی کدکنی

   

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳٩٠ توسط zina | پيام هاي ديگران()

 

کوچه همون کوچه ...

اما من و تو به اندازه تمام این سالهایی که گذشت فاصله گرفتیم...

 

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳٩٠ توسط zina | پيام هاي ديگران()

یه چند وقتی میشه انگار

یکی نشسته ته دلم هی داره به رختهای کهنه و چرکش چنگ می زنه.

انگار وسواس گرفته بیچاره

اخه آدم مگه یه رخت کهنه رو چقدر می شوره

هی بهش میگم چنگ نزن این رخت و بنداز دور تمیز نمیشه

اما انگار به خرجش نمیره که نمیره.

 

یکم بالاتر هم یکی دیگه نشسته انگار

 قلبم و گرفته تو دستش هی فشارش میده

قلبم و تو دستش مچاله می کنه و  

هی ناخناشو فرو می کنه تو قلبم

 

یکی دیگه هم انگار راه گلوم و بسته 

یه بار تو یه شب که بارون میومد رفتم تو همو ن ساحل

هر چی سعی کردم این دردام و فریاد بزنم و این آدمای مزاحم رو از وجودم بیرون کنم

صدام در نمی یومد.

نشد که نشد...

 

می دونی خودم نمی دونم که چه حالیم

خودم و مثل یه دختر بچه پنج ساله لجباز می بینم که تو یه ظهر شرجی تابستون تو

انزلی روی جدول روبروی خونه کنار دوچرخه ش نشسته با ناخن داره زخم خشک شده

رو زانوشو می کنه. هم دردش میاد هم از کندن زخم لذت می بره.

کاش زخمای قدیمی زندگی رو هم میشد با ناخن کند و منتظر ترمیمشون موند.

 

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ تیر ،۱۳٩٠ توسط zina | پيام هاي ديگران()

همه کس بر علیه ما بودند

و من ترسیدم

به همین سادگی...

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ توسط zina | پيام هاي ديگران()

و هیچگاه نمیدانی خیال کدامین کس یا یاد کدامین لحظه از پس آن نگاه خیر می‌گذرد...

شاید خیال ارزویی نگفته باشد یا سخنی نگفته

یا نه شاید غم بزرگی باشد

و هزاران هزار شاید دیگر...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٧ توسط zina | پيام هاي ديگران()

دوباره تنها هستم. حسی که به اون عادت کردم. و تنهای تنها گذر آخرین ساعتهای این سال تنهایی رو میون جماعتی بیگانه تو گوشه دنج کافه ای شلوغ می گذرونم. کاغذ مچاله ای رو از ته کیفم پیدا کردم تا این لحظه رو ثبت کنم.

کتابی ٣۵٠ صفحه ای که تنها ١٧ صفحه اش رو خوندم و قهوه نیمه خورده ای که سرد شده و منی که باز به تو فکر می کنمو به اینکه لحظه دیدار نزدیک است شاید تنها شش ماه دیگه. وهزار تا هدف و نقشه برای پنج سال آینده. ولی الان تو این لحظه حتی نمیدونم که سال دیگه تو این لحظه یعنی ٣١ دسامبر ٢٠٠٩ کجای این دنیا هستم.

چند تا مدرک اضافه کردم. چند تا چیز جدید یاد گرفتم. چقدر به سابقه کارم اضافه کردم و هزار تا چیز دیگه...

و مهم تر از همه آیا پیش تو هستم یا نه؟

گم شدم تو هدفهای خودم و هدفهای پدر و مادرم و یه عشق قدیمی ...

به این امید که تو سال ٢٠٠٩ بتونم بین درس و کار و زندگی شخصی تعادلی برقرار کنم (:

 

٣١ دسامبر ٢٠٠٨

ساعت ۴:۴۵

ِDublin

Are 

 yek sal gozasht az rooozy ke rafty

 

Va man hanoooz nabavarane, too khialam

Tasavoret mikonam,

sooratet ro, Labkhandeto, geryehato

Va sookootam mishkane ba heghheghy bi payan

Barha be khabam ooomadyy

 mesle hamishe negaran

Mesle hamishe

negrane hame kas, hame chiz

delam mikhast pisham booody, delam mikhast faghat yebar dige

faghat baraye yek lahze baghalet mikardam, miboosidamet, ya faghat saatha behet negah  mikardam

faghat bahat harf mizadam be jobrane hameye rooozayyy ke pisham booody va man sokooot mikardam.

 

akharin shabby ke didamett, hanoooz yadame...

geryeye aroometo mogheye khodahafezy, va naghay ke baraye hamishe to zehnam mimoone.

mah kamel shode boood, midooonestm akharin bare, faghat jorat nadashtam behesh fekr konam

vayy che hasraty daram baraye hameye lahzehayy ke azaret dadam,

hame lahzehayy ke pishet nabooodam , nabooosidamet...

hata mohabat kardano  azat darigh kardim, be bahaney zendegyyy.

Khastammmm, pashimooonam , mikham zendegy ro be aghab bebaram,

 

Heif ke nisty ...

heif ke hasrat khordan dardy az man o hichkase diggeyy jobran nemikone,

 delam tnage barat